امیـــــــــد (وجد سابق)
  
 برخیز برادر! اینک زمان وجد است...
 
خرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30 31
 
آرشیو

ویندوز همراه Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
سه شنبه 28 خرداد ماه سال 1387
راز

آیا کسی از راز سر به مهر عالم خبر دارد؟ اصلا رازی در دنیا هست؟

 
جمعه 17 خرداد ماه سال 1387
تعطیلات و شهری که دوست می داشتم
نمی دانم این تعطیلات مسخره کی تمام می شود. کشور که گل و بلبل باشد همین است دیگر. یک دفعه می بینی مملکت یک هفته رفت به امان خدا. احتمال درست شدن اوضاع هم که وجود ندارد (جمله معروف مورفی که یادتان هست: لبخند بزن فردا روز بدتری است!). پس باید به اوضاع عادت کرد و منطبق شد.
خبر بد دیگر اینکه نادر ابراهیمی هم فوت کرد. هرچند از نزدیک ندیدمش – و من دوست ندارم نویسنده ها و شاعران را از نزدیک ببینم، همان کتاب ها و آثار کافی است- با این حال بسیار دوست داشتمش به واسطه نوشته هایش. یکی از کتابهایی که من بارها و بارها خوانده ام و باز هم از خواندنش لذت می برم «بار دیگر شهری که دوست می داشتم» است. به نظرم فوق العاده است و بسیار لذت بخش.
شاید اگر قرار باشد به دوستی کتابی، چیزی هدیه بدهم حتماً همین کتاب را خواهم داد.

فعلا که دیگر نمی شود کاری کرد جز خواندن و نوشتن.

 
چهارشنبه 8 خرداد ماه سال 1387
خداحافظ

امروز کارت دانشجویی ام را هم تحویل دانشگاه دادم و رسماْ از دنیای دانشجویی خداحافظی کردم و تا چند روز دیگر به دنیای سربازی/پادگانی سلام خواهم کرد.

خوب زندگی همین است دیگر. دارم تلاش می کنم که احساس خوبی داشته باشم.

فعلاْ همین.


 
سه شنبه 31 اردیبهشت ماه سال 1387
پارادوکس

دیگر امیدی به آینده ندارم. امید اجتماعی و انتظار روز های روشن برای جامعه و ملت و مملکت را کاملاْ از دست داده ام.

در عین حال از زندگی لذت می برم و همه چیز فعلاْ به نظرم خوب است. بخش شخصی زندگی کاملاْ خوب است.

این هم یک پارادوکس با مزه ی زندگی در این فضا و مملکت است.


 
شنبه 21 اردیبهشت ماه سال 1387
رهایی

خود را رها کن...

خود را پیدا کن...


 
جمعه 20 اردیبهشت ماه سال 1387
عشق
اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است, دست شو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم, انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم, از من پرسید چرا؟! اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی.اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت, می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟ اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم, چرا که من دلباخته یک دختر جوان به اسم"دوی" شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم... ادامه مطلب ...

 
دوشنبه 16 اردیبهشت ماه سال 1387
شرح حال
از طنز و شوخی که دیگر کاری بر نمی آید.
جالب تر اینکه از صراحت هم کاری بر نمی آید.

با این وضعیت چه خاکی باید بر سر کرد نمی دانم!

--------------------

بازی زندگی کماکان ادامه دارد! تو می گویی باران و خورشید بر سرت خراب می شود. تو می گویی عشق و نفرت گریبانت را می گیرد. تو می گویی بازی و حماقت گریبانت را می گیرد.
خلاصه بد وضعی است.

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 9851


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها